تبليغاتX
فوران هاي ما

دور زمانیست فراموش شده ام

روی پیراهن خاک

تا ابد روی خدا

از وجودم خجل است

کوه میباید بود کاه بودن ننگ است

کاه شده ام ، کوه باش

شده ای در بند

بی بندوبار شده ام

کاه وار بر باد سوار  بر اب روان

ازادیست، غرور ارزانیت

لصفاَ نظر نگذارید

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت23:15توسط نامرئی

صدای از اخرین مرز بودن

برای نیست شدنم می اید

بلواری را میبینم

مرگ را فهمم نیست

نور های رنگارنگ

درختانی که نور میوه دارند

بوی تفکر نو تند ترین اعتقاد است

همین جا بی اعتماد

برای اعتقاد از دست رفته ام

جشن میلاد میگیرم

 

 

 

نفس بکش اخرین ذرات اکسیژن را سهم بیهودگی ات کن 

 انتظار مرگ میکشم

+نوشته شده در پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت11:28توسط نامرئی

تا حالا به مرگ فکر کردی

به زندگی چرا ما باید باشیم یک لحظه فکر کن که ما اصلا وجود نداشتیم

فکر کن یه فضای سیاه خالی همش این بوده

من و دیونه میکنه

هیچ و هیچ و هیچ

چند شب پیش داشتم بوف کور رو دوباره میخوندم

وقتی خواستم بخوابم کتابو بو کردم اره بوی هیچ خالص و میداد

کفکا میگه: کسی چه میداند شاید این جهان جهنم سیاره دیگری باشد

اخ که دارم پاک عقلمو از دست میدم

ورم فکری گرفتم یک سری از افکار دارن نابودم میکنن

چرا باید زندگی کنیم چرا محکوم به تحمل این زندگی هستیم

میخوام برم زیر بارون داد بزنم بگم:

دوباره سیب بچین هوا من خسته ام. بگذار از اینجاهم بیرونمان کنند

+نوشته شده در یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت15:12توسط نامرئی

 

 

 

 

 

 

 

لعنت به این فصل

پی چه امدی پاییز

مهر میگویی و سبز میکشی

 خزانت را نمیخواهم

درختان را به چه حق عریان کردی

خیابان را خالی کن

قاصدهایت جز فریب چه دارند

باما بچه گی نکن ما زاده ی تابستانیم

خورشید است یار ما

 تورا مگر باد یار باشد

 کوله بارت را جمع کن

 تنهایم بگزار

  اینجا جای تونیست

 

 

 

 

شب برای من ،روز سهم همیشگیت باشد

+نوشته شده در یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت22:33توسط نامرئی

 

 

 

تو میخندی.حواست نیست من آروم میمیرم      تو می رقصیو من عاشق شدن رو یاد می گیرم

چه جذابی             چه گیرایی

چه بی منطق به چشمات میشه عادت کرد          توی دستای تو باید به سیگارم حسادت کرد

منو پک میزنی آروم خرابم می کنی از سر               رژ لب روی ته سیگار تن من زیر خاکستر

منو پک میزنی آروم خرابم می کنی از سر               رژ لب روی ته سیگار تن من زیر خاکستر

تنم میلرزه و میری حواست نیست                  هوامو کام می گیری حواست نیست

حواسم هست و میمیرم حواست نیست                        کنارت اوج می گیرم حواست نیست

تنم میلرزه و میری حواست نیست                  هوامو کام می گیری حواست نیست

حواسم هست و میمیرم حواست نیست                        کنارت اوج می گیرم حواست نیست

حواست نیست…………….

تو میخندی……..! حواست نیست…

+نوشته شده در چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت23:58توسط نامرئی

 

هوا داشت یواش یواش تاریک می شد منم مثل همیشه دنبالش بودم

 دنبالش تموم شهر رو هر شب میگردم

 توی  شب باید دنبال یه نور بگردی روزا که معلوم نمیشه ، من از بچگی از تاریکی خوشم می اومد همش تو تاریکی خودم و گم میکردم

 اره ، من که مثل اون نور نبودم، خودمو تو تاریکی نشون بدم

 میدونی همیشه تاریکی واسم یه گوشه ی دنج واسه فکرای ریز و درشت بود

 همیشه به لبخند ها که توی روز بهم زده می شد و بلد نبودم جوابشونو بدم فکر میکردم

 میدونی من که یه ادم از ادمای خدا باشم میدونم که سختی ادما رو پیر نمی کنه خوشی یاست که پیرمون میکنن، اگه همش تو سختی بزرگ شیم پیر شدن یادمون میره البته این از تفکرات تُنگی هاست شامل حال شما نمیشه من همش داشتم دنبال نور میگشتم و تو هم همش تو عالم خودت بودی بابا یه نگاه بنداز ببین کجا وایسادیم دلم میخواست تو دفترم ، شعر بگم اما اونقدر سرم به ادم بودنم گرم شده که عاشق شدنم یادم رفته

 اره میدونی یاد تو که میوفتم دوباره دنبال صدات گنجه رو زیر و رو میکنم نیستی

میدوم تو حیاط که ببینمت

 میبینم که خورشید داره طلوع میکنه و نورش چشمای من و که پر شده از تصویر های کج و ماوج ادم های تا ته میسوزونه

 اره همش تو نور خورشید نگاه میکنم شاید کور شدم و ندیدم شاید تو نور خورشید فکر پیدا کردنت از سرم بپرید

 اونقدر مینویسم که تموم نوشته هام تو سرت بره و دنبال راه چاره ای واسه خودت بگردی من که دنبال الاغ مشهدی حسن نیستم حواست کجاست دوباره یادت افتادم که چند روز از ترس دیدن من دفتر خسته تو می بستی و از ترس دیدنم شعر نو میگفتی

تنهای برای خوردن همونای که مادرم سر نماز دعا میکنه که دیگه نخورم رفتمو بازم یکم دیگه خوردم

 نشستم توی تاریکی ساز زدمو خوندم خسته از بودن شدم کاش مردم منو از یاد ببرن ای کاش اسمون صدام بزنه ای کاش  همه ی زندگی من یه کابوس بود و وقتی از خواب بیدار میشدم یه تُنگی تو کره ی ماه بودم ای کاش دریا گرسنش شه و با یه گاز گنده منو بخوره واسه همیشه

 شاد ،شاد ،شاد مگه نمیگید شاد بنویس اخه با کدوم دل؟

 

+نوشته شده در سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت9:44توسط نامرئی