|
دور زمانیست فراموش شده ام روی پیراهن خاک تا ابد روی خدا از وجودم خجل است کوه میباید بود کاه بودن ننگ است کاه شده ام ، کوه باش شده ای در بند بی بندوبار شده ام کاه وار بر باد سوار بر اب روان ازادیست، غرور ارزانیت لصفاَ نظر نگذارید
صدای از اخرین مرز بودن برای نیست شدنم می اید بلواری را میبینم مرگ را فهمم نیست نور های رنگارنگ درختانی که نور میوه دارند بوی تفکر نو تند ترین اعتقاد است همین جا بی اعتماد برای اعتقاد از دست رفته ام جشن میلاد میگیرم نفس بکش اخرین ذرات اکسیژن را سهم بیهودگی ات کن انتظار مرگ میکشم
تا حالا به مرگ فکر کردی به زندگی چرا ما باید باشیم یک لحظه فکر کن که ما اصلا وجود نداشتیم فکر کن یه فضای سیاه خالی همش این بوده من و دیونه میکنه هیچ و هیچ و هیچ چند شب پیش داشتم بوف کور رو دوباره میخوندم وقتی خواستم بخوابم کتابو بو کردم اره بوی هیچ خالص و میداد کفکا میگه: کسی چه میداند شاید این جهان جهنم سیاره دیگری باشد اخ که دارم پاک عقلمو از دست میدم ورم فکری گرفتم یک سری از افکار دارن نابودم میکنن چرا باید زندگی کنیم چرا محکوم به تحمل این زندگی هستیم میخوام برم زیر بارون داد بزنم بگم: دوباره سیب بچین هوا من خسته ام. بگذار از اینجاهم بیرونمان کنند
لعنت به این فصل پی چه امدی پاییز مهر میگویی و سبز میکشی خزانت را نمیخواهم درختان را به چه حق عریان کردی خیابان را خالی کن قاصدهایت جز فریب چه دارند باما بچه گی نکن ما زاده ی تابستانیم خورشید است یار ما تورا مگر باد یار باشد کوله بارت را جمع کن تنهایم بگزار اینجا جای تونیست شب برای من ،روز سهم همیشگیت باشد
تو میخندی.حواست نیست من آروم میمیرم تو می رقصیو من عاشق شدن رو یاد می گیرم
چه جذابی چه گیرایی
چه بی منطق به چشمات میشه عادت کرد توی دستای تو باید به سیگارم حسادت کرد
منو پک میزنی آروم خرابم می کنی از سر رژ لب روی ته سیگار تن من زیر خاکستر
منو پک میزنی آروم خرابم می کنی از سر رژ لب روی ته سیگار تن من زیر خاکستر
تنم میلرزه و میری حواست نیست هوامو کام می گیری حواست نیست
حواسم هست و میمیرم حواست نیست کنارت اوج می گیرم حواست نیست
تنم میلرزه و میری حواست نیست هوامو کام می گیری حواست نیست
حواسم هست و میمیرم حواست نیست کنارت اوج می گیرم حواست نیست
حواست نیست…………….
تو میخندی……..! حواست نیست…
هوا داشت یواش یواش تاریک می شد منم مثل همیشه دنبالش بودم دنبالش تموم شهر رو هر شب میگردم توی شب باید دنبال یه نور بگردی روزا که معلوم نمیشه ، من از بچگی از تاریکی خوشم می اومد همش تو تاریکی خودم و گم میکردم اره ، من که مثل اون نور نبودم، خودمو تو تاریکی نشون بدم میدونی همیشه تاریکی واسم یه گوشه ی دنج واسه فکرای ریز و درشت بود همیشه به لبخند ها که توی روز بهم زده می شد و بلد نبودم جوابشونو بدم فکر میکردم میدونی من که یه ادم از ادمای خدا باشم میدونم که سختی ادما رو پیر نمی کنه خوشی یاست که پیرمون میکنن، اگه همش تو سختی بزرگ شیم پیر شدن یادمون میره البته این از تفکرات تُنگی هاست شامل حال شما نمیشه من همش داشتم دنبال نور میگشتم و تو هم همش تو عالم خودت بودی بابا یه نگاه بنداز ببین کجا وایسادیم دلم میخواست تو دفترم ، شعر بگم اما اونقدر سرم به ادم بودنم گرم شده که عاشق شدنم یادم رفته اره میدونی یاد تو که میوفتم دوباره دنبال صدات گنجه رو زیر و رو میکنم نیستی میدوم تو حیاط که ببینمت میبینم که خورشید داره طلوع میکنه و نورش چشمای من و که پر شده از تصویر های کج و ماوج ادم های تا ته میسوزونه اره همش تو نور خورشید نگاه میکنم شاید کور شدم و ندیدم شاید تو نور خورشید فکر پیدا کردنت از سرم بپرید اونقدر مینویسم که تموم نوشته هام تو سرت بره و دنبال راه چاره ای واسه خودت بگردی من که دنبال الاغ مشهدی حسن نیستم حواست کجاست دوباره یادت افتادم که چند روز از ترس دیدن من دفتر خسته تو می بستی و از ترس دیدنم شعر نو میگفتی تنهای برای خوردن همونای که مادرم سر نماز دعا میکنه که دیگه نخورم رفتمو بازم یکم دیگه خوردم نشستم توی تاریکی ساز زدمو خوندم خسته از بودن شدم کاش مردم منو از یاد ببرن ای کاش اسمون صدام بزنه ای کاش همه ی زندگی من یه کابوس بود و وقتی از خواب بیدار میشدم یه تُنگی تو کره ی ماه بودم ای کاش دریا گرسنش شه و با یه گاز گنده منو بخوره واسه همیشه شاد ،شاد ،شاد مگه نمیگید شاد بنویس اخه با کدوم دل؟
|
About![]()
در این گردونه ی ساکن در دورانیم/ بی شوق زیستن/ در کدامین راه چراغی روشن است / به دنیا می آییم / بزرگ می شویم / عاشق می شویم / شکست می خوریم / پیروز نمی شویم / می خوانیم / و گاهی در جملاتی بی سر و ته ذبح می کنیم تمام گوسفندی خود را! Archivesتیر 1390بهمن 1389 مهر 1389 مرداد 1389 تیر 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 Authors؟نامرئی Links
من ژولیده به آراستگی خندیدم |